خرید بک لینک
حدود ساعت 10 خسته و کوفته از راه رسیدم.از صبح دانشگاه و کلاس زبان بودم، گرسنه بودم و اگه قهوه و کیک قبل کلاس زبان نبود، تا حالا از حال رفته بودم. اما همه ی خستگی ها و فکر و خیال ها رو ریختم بیرون و با شوق در رو باز کردم و بلند سلام کردم. همون موقع ورود، گل جدید س، توجهم رو جلب کرد و ذوقم رو نسبت بهش بلند اعلام کردم.در یخچال رو باز کردم و کوبیده ی مزخرف سلف رو آوردم بیرون و از بچه ها تشکر کردم. در همون بین تلگرام رو هم چک کردم. م ساعت 7:30 با استادش قرار داشت! همراه با ایموجی خنده بهش پیام دادم چی شد؟ سالمی؟ 1 دقیقه بعد در اتاق رو زد و وارد شد.حالش نسبت به بعد از ظهر هم داغون تر بود و روی تبخال لبش هم پماد مالیده بود. اومد نشست و شروع به درد و دل کرد، دیگه بریده بود. بقیه ی هم اتاقی هام هم جمع شدند دورمون. حالا 5 تا آدم بودیم با یه سری درد مشترک. توقعات بی حد و حصر و بیجای استادهای بی سواد و سطحی نگر، نگاه بالا به پایینشون، آینده ی مبهم و تیره و تارمون و.... م یک ساعتی موند و رفت، اون بین مامان هم زنگ زده بود که نفهمیده بودم. خودم دوباره زنگ زدم بهش. کوبیده رو گذاشتم روی گاز و رفتم صورتم رو شستم. سعی کردم غذا رو هول هولکی بخورم تا هم مزه اش رو نفهمم و هم زودتر چراغ رو خاموش کنم، چون بچه ها خوابیده بودند و میدونستم به نور حساسند. در همون حین به نون تکست میدم: فکر می کنم هیچ کس هیچ

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 18:19

1. دیشب تازه فهمیدم چه غلطی کردم و عمق فاجعه برام روشن شد. متاسفانه هفتهای 3 بار به مدت 1 ماه و نیم قراره این وضع تکرار بشه. 2. فکر میکردم همه چی جدی تر از این حرفا باشه.یعنی برای من جدی بود. راستش بعد از این همه کلاس زبان مختلف رفتن، قبل از کلاس استرس داشتم. اما بعد فهمیدم خبری نیست و همه چی مثل جاهای دیگه است. توی ذوقم خورد. 3. معلمم ازیناست که قیافه، حرکات، ادا و اطوار و نگاهش منو یاد یه نفر یا چند نفر میندازه، اما متاسفانه یادم نمیاد کی. شاید بعدا فهمیدم. مثل TA احتمالمون که جلسات آخر فهمیدم منو یاد کی مینداخت و دیگه سر کلاسش نرفتم. 4. خسته شدم از اینکه هر شب دارم تعهد میدم. لعنت به این خوابگاه.حس یه مجرم بیگناه رو دارم. هر شب تعهد میدم که دیگه دیر نرسم و هر شب هم همون برگهی کوفتی رو دوباره امضا میکنم. حس مسخره شدن بهم دست میده. راستش فقط برای این برگه رو امضا میکنم چون شرمم میشه از بحث کردن با آقای نگهبان پیر دم در. بیچاره برای یه لقمه نون و کاری که بهش دیکته شده، چرا باید غرغرهای امثال ما رو هم تحمل کنه؟ 5. به مرحلهای رسیدم که دلم میخواد شب که میرسم، فرد یا افرادی منتظرم باشند. وارد خونهی خودم بشم، خونهای با وسایل خودم، گلدونهای خودم. نه یه اتاق عاریهای با افرادی که خوبن اما همیشگی نیستند، متعلق به تو نیستند. حقیقتا خسته شدم از این وضع زندگی و چیزی که این مسئله

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 14:52

1. من که توی دانشگاه قبلی جزو سادهترین دانشجوها بودم، اینجا بین این همکلاسیهای جدیدم جزو قرتیترین افراد حساب میشم. جدا با اینکه لباسهای پوشیدهای میپوشم اما گاهی اوقات احساس معذب بودن میکنم، اینا چرا فکر میکنن فقط باید مانتوی مشکی بپوشن؟ من که بیشترین وقتم توی دانشگاه و کتابخونه میگذره چرا باید خودم رو از نعمت پوشیدن لباسهای رنگی و مختلف محروم کنم؟ همون که همیشه مقنعه سرمونه بس نیست؟ + تازه الان دارم فکر میکنم که فردا با این موهای قرمز چقدر توی چشم خواهم بود، اما doesn't matter,take it easy :)))) 2. جشن ازدواج دوستت فقط اونجاش که وسط پیست رقص با فحش با عروس حرف میزنی و کلا هر چقدر دوست داری دیوونه بازی درمیاری:D + عروس گفته عروسی دیگه دعوتمون نمیکنه، فک کنم تا اون موقع باید بچههای خوبی باشیم :))))))) 3. خیلی وقته دیگه توی گروه فامیلی حرف نمیزنم، هر از چند گاهی هم که چیزی میگم به غلط کردن راضی میشم، میمیری این دهن بی صاحاب رو ببندی آخه؟ کاش کلا میشد باهاشون قطع رابطه کرد، همه جوره روی مخن! شاید هم من زیادی حساس شدم.

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 14:52

1. بهم زمان بده، ابهام رو ازم بگیر و بهم دستاورد( achievement) بده، احساس خوشبختی میکنم.
2. مرسی از دوست عزیزی که حتی اسمش رو نمیدونم اما دیشب بعد از نیومدن اتوبوس، توی سرمای استخوانسوز و جای نه چندان امن، تا مترو همراهیم کرد و برام داستان فیلم شبیه موقعیتمون رو تعریف کرد تا سرگرم بشم و کلا بهم امنیت داد. قطعا یکی از خوششانسیهای زندگیم این هست که توی موقیعتهای بد با آدمهای خوبی روبرو میشم.

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 23:04

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56

با اینکه دیروز هر کی بهم میرسید و از اوضاعم مطلع میشد، امید به زندگیش یه 10 سالی بالاتر میرفت و بهم پیشنهاد خودکشی میداد، امروز نه تنها به خودکشی فکر نمیکردم خیلی هم خوب بودم، دیشب خیلی کم خوابیدم اما سرحال بودم. امروز حس کردم چقد همکلاسیامو

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56

چند ماه هست که این مسئلهی معنای زندگی، بدجوری ذهنم رو درگیر کرده. خب قطعا ما به دنیا نیومدیم که بخوریم و بخوابیم و تولید مثل کنیم و بعد بمیریم و بشیم جزئی از خاک.( مادیترین نوع تفکر رو در نظر گرفتم.) هر روز از خودم میپرسم پس برای چی داری جون می

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56

دیروز سر کارگاه یکی از بچه ها میگفت وقتی کاری که عاشقانه دوستش داری و حس معنوی بهش داری، بشه شغلت، اون وقت گند زده میشه به تو و اون کاره و رابطتون. "درست مثل وقتی که با معشوقهات ازدواج کنی."

تعبیر جالبی بود، از اون موقع رفته روی مخم.

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56

1. امشب می خواستم بچه ها رو زیر یه پست اینستاگرام منشن کنم، یادم رفت تیک رو بردارم، یه گروه تشکیل دادم. 3 تایی 1 ساعت صحبت کردیم و نگم که چه نتایج و تصمیمات مهمی تو اون گروه گرفته شد. یه جورایی سرنوشت ساز شد اون گروه اشتباهی. + شاهکار اصلی اسم گروه ب

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56

امروز اون پام که 4 سال پیش شکسته بود، یه ذره پیچ خورد. الان حسابی درد میکنه. آره زخمهای عمیق و کاری حتی بعد از گذشت چند سال هم، کامل خوب نمیشن. فردا که بشه، 4 ساله که نیست. 4 ساله که یه زخمِ باز، مونده روی سینهام. زخمی که با هیچ مرهمی التیام پیدا

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56

صفحه بندی